ode to simplicity
تو اصلا می دونی روانی یعنی چه؟
می دونی برای دو روز، بی وقفه، یک آهنگ رو گوش دادن یعنی چه؟
می دونی روح مسخ شده یعنی چه؟
خب، پس به من خوب نگاه کن.
سراب و سکوت و هیچ
تنم از حادثه خسته، دلم از غصه شکسته
یه مسافر غریبم، راهی یک راه دورم
...
پر بغض و گریه بودم، تو رسیدی تا بخندم
واسه پیدا کردن تو، دل به جاده ها می بندم
...
می خوام این عشق قشنگو، از نگاهت پس بگیرم
نمی خوام مثل پرنده، توی یک قفس بمیرم
...
تناقض در تناقض
دیدی بعضی وقتا دلت یه چیزایی می خواد که همه عمرت ازشون گریزون بودی؟
پ.ن. مثلا من الان دلم می خواد ازدواج کنم و بچه دار بشم. دلم جشن و شادی می خواد. عروسی بندری می خواد. خنده و خوشحالی می خواد (که خب احتمالا با ازدواج نمی شه بهشون رسید!).
و من تو را می آفریدم...
و انگار که آرشه، دل مرا برای خراشیدن نشانه گرفته باشد به جای آنکه نوازشی باشد بر پیکر نحیف ویولن.
و انگار رقص ظریف سرانگشتان پیانیست بر کلاویه ها، زخمی عمیق می شود در عمق جان من.
زیبا، من عاشقم. با تو و بی تو.
زیبا، من از روز نخست عاشق آفریده شده ام.
زیبا، مرا از عشق مگیر.
عشق به زبان مادری
یار عزیز قامت بلندم،
بی چه نتای تا عقدت ببندم،
پات از حنیرن صد تا گلیش هه،
قلبم تو سینه ت صد منزلیش هه،
بی تو مه حتی وا خوم غریبم،
تنهایی و غم اتکه نصیبم،
عشق مه و تو اینی تمونی،
وقتی خوشن که پهلوم بمونی،
کس نی بپرسن وازت چه بودن،
یارن کجاین دشمن حسودن
از شر جنتک از ترس شیطون
اسپند و گشنه ی بی بی ندودن
یار عزیز قامت بلندم،
بی چه نتای تا عقدت ببندم.
مثل وقتی که
دلم برای بهانه های کوچک خوشبختی تنگ شده.
مثل وقتی که نانت را با اردک های دریاچه یخ زده تقسیم می کنی،
مثل وقتی که از پنجره برای آدم هایی که نمی شناسی دست تکان می دهی،
مثل وقتی که ...
مثل خیلی وقت ها.
همه فصلن دنیا کاشکه وا بهار شه بوده
چه خوب که می دانم ارزش عشق را.
و چه خوبتر که ارزش آدمی از عشق بالاتر.
بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن
خدایا فاصله ت تا من
خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم
چه قد تا آسمون راهه
چقدر دلتنگم از اینکه پرم از نفرت. از نفرت. از نفرت.
همین.
با نسیمی دفتر ایام برهم میخورد
دیدی یکی رو خیلی قبول داری، الکی الکی. دورادور.
یهو یه جمله حرف میزنه و همهٔ اون ابهت به باد فنا میره؟
گریخم نهندن
زندگی بالا و پایین دارد.
تحمل کنی یا نکنی، ه انتخاب خودته.
دلم؟ مرده شور دلم.
باید بروم. زود زود. باید بروم.
چقدر حال آدم بد میشه گاهی
دلم میخواهد تنها باشم.
در این هوای خاکستری دلگیر، پشت این پنجره بنشینم، چای داغ سر بکشم و تخیل کنم بودن تو رو در کنارم.
و احساس خوشبختی کنم از اینکه روزی پیدایت خواهم کرد.
امیدوار بودم که تو که لقب بهترین یار را یدک میکشیدی، بدانی که این زندگی مال من نیست.
بدانی که من در سکون میمیرم، و داوطلبانه تن به مرگ میدهم، اما تن به جبر نه!
سهم من از زندگی، به دوش کشیدن نکبت اجباری زندگی قبلی تو نبود.
دلم خسته تر از آنست که کوهی از مشکلات را تا همیشه بر دوش بکشد و دم نزند.
هیچ در آینه خودت را دیده ای؟ دیدهای که ۱۵ سال پیرتر به نظر میرسی؟
از من خواستی که مثل تو پیرتر شوم و از خدمت کردن به کودکان تو لذت ببرم. به خاطر عشق؟
ببین چه پیر شده ام، در همین یک سال. هیچ دیدی که دیگر آن دختر شوخ و شنگ نیستم؟ هیچ دیدی که هر شب، با اشک به رختخواب رفتم؟
هیچ دیدی که گذشته تو، آینده من را داشت به باد میداد؟ به خاطر عشق؟ کدام عشق؟
دیدی که عشقی نماند بین من و تو؟ از بس که همیشه کودکانت را دیواری کردی بین من و تو؟
از بس که همیشه فقط پدر بودی، و فراموش کردی که من هم هستم.
ندیدی که این اول زندگی من بود و تو همه چیز و همه کس من. دلم ریش میشد از اینکه در اولویت چهارم زندگی تو باشم.
من تو رو با ۳ نفر دیگه قسمت کردم که هیچ تعلق خاطری هم بهشون نداشتم.
دلم یار میخواست، نه یک پدر که حتا حضور مرا هم فراموش میکند.
این زندگی من نبود، نیست، و نخواهد بود.
دلم میخواهد تنها باشم و به چیزهای خوب فکر کنم. به جای اینکه در این زندگی بپوسم.
تردید
فردا روز تولدش بود، برای بار بیست و پنجم.
دخترک مدتها واسه این روز نقشه کشیده بود: بهترین هدیه، بهترین لباس، بهترین آرزو، بهترین ...
دخترک خواسته بود که به بهانهٔ تولد اون، یک روز فراموش نشدنی رو واسه خودشون بسازه.
روزی که همهٔ جرات، جسارت، و غرورش رو یکجا با هم جمع کرده بود که سرنوشتش رو عوض کنه.
ساعت ۵، بعد از کار، همون جنگل رویایی، قدم زدن دوتایی، دست در دست، پر از عشق، امید، آرزو.
دخترک، بیقرار و آشفته، زودتر کار رو رها میکنه و به محل قرار میره.
تمام جنگل رو راه میره و با خودش حرف میزنه. به یکباره دودل میشه که آیا باید امروز این کارو بکنه یا منصرف شه.
چه زود لحظهٔ دیدار شده بود، ولی اون هنوز مردد بود.
حالا دستش توی دست همونی بود که عاشقش بود، پا به پا، قدم به قدم، نفس به نفس.
اما ذهنش دیگه پیش خودش نبود. مدام به همه جا پر میکشید و حضور عشقش رو نادیده میگرفت.
و دلش بالا و پایین میشد از این شک هراس انگیز.
باور نمیکرد که به این سادگی، همهٔ نقشه هاش نقش بر آب شده بود.
شب داشت از نیمه میگذشت، و هنوز نتونسته بود تصمیم بگیره...
دستهایی اونو در آغوش کشیدن و صدایی تو گوشش نجوا کرد که "آره، حتما".
- چی؟ چی آره؟
- آره باهات میمونم تا همیشه.
- چرا؟
- مگه کادوی تولدم نبود؟
- چی؟
- حلقه دیگه!
- نه!
و قبل از اینکه فرصت شه که توضیح بیشتری بده، سنگینی سیلی بر صورتش فرود اومده بود.
و انگار با اون، همه چیز برای دخترک تمام شد، سیل اشک بود و دل شکسته. و سوز سرما.
و پاهایی خسته که تا دم صبح باید در خیابانهای شهر راه میرفتند و میرفتند و میرفتند...
چه زود دیر میشود...
چقدر دلم ییهو تنگه و سرگردون.
ذهنم مدام به همهجا سر میکشه و هیچ چیزی انگار نمیتونه مهارش کنه.
دلم بیشتر از همه واسهٔ خودم تنگه. همون دختر امیدوار و سرزنده که میخواست واسه رسیدن به آرزوهاش با همه چیز بجنگه.
کاشکی یکی پیدا میشد که منو بفهمه، بیشتر از اینکه دوستم داشته باشه.
یاد ایران افتادم، ۱۳ یا ۱۴ سال پیش. دلم برای بهترین دوست اون وقتام خیلی تنگه، انگار با هم میخواستیم همهٔ دیوونهبازیهای دنیا رو امتحان کنیم. دلم برای شعرهایی تنگه که اون وقتا میگفتم و دیگه به سراغم نمییان.
دلم برای تخیلاتی تنگه که همیشه توشون غرق بودم و حاضر نبودم دنیا رو دقیقا همون طور که هست قبول کنم.
دلم برای اون هوا تنگ شده که نم نم، نم نم بارون بباره و من بلند بلند گوش بدم:
ببارای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار، بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارووووون
دلا خون شو خون ببار، بر کوه و دشت و همون ببار
به سرخی لبای سرخ یار، به یاد عاشقای این دیار
ای بارووووون
ای بارووووون
و زیاد زیاد فکر کنم که چقدر حالم خوبه.
و بزرگ بزرگ آرزو کنم و غش غش بخندم به خودم.
دلم تنگه واسه شنیدن تاپ تاپ قلبم.
چه زود دیر میشود به خدا.
خداحافظ که من با من نمی ماند
چقدر بزرگ شدن درد دارد.
وقتی که مجبوری انتخاب کنی.
وقتی که بین بازی دل و عقل، بال بال می زنی.
وقتی که دلت عاشق چیزی می شه که عقلت اونو رد می کنه.
وقتی که عزیزکرده خودت رو باید جا بذاری و بری. بری و برنگردی در حالی که پری از عشق، علاقه، احساس، مهربانی، و ملایمت براش.
وقتی که باید پا بذاری روی همه اون احساس و منطقی باشی. وقتی که دلت تیکه تیکه می شه از نبودن کسی که ولش کردی.
شاید فرق من و خیلی ها این بود که من وقتی که هنوز عاشقم معشوقم رو رها می کنم و دیگران وقتی که دیگه بهش احساسی ندارند.
من دروغ نمی گم. نه به تو، نه به حس خودم، نه به چشمام، نه دلم، و نه عقل خودم.
باور می کنی که اونقدر حالم داغونه که نمی تونم از جام تکون بخورم. درست مثل مرده ها دراز به دراز روی تخت افتاده ام و اشک می ریزم از ته دل. انگار که بزرگترین مصیبت دنیا وارد شده باشه.
بزرگ شدن درد داره. حتی بیشتر از درد جدایی. بیشتر از درد دل شکستن.
روزی که اولین عاشقی رو تجربه می کردم، بیست سالم هم نشده بود. یار بیوفا بود و دلشکن مثل همه قصه ها. و من غصه خوردم و سوختم مثل همه عاشق ها. سه چهار سال طول کشید که زخمش خوب شه.
دوباره عاشق شدم و دوباره جدایی سرنوشتمون بود. این بار مرگ بیرحمانه همه چیز رو از من گرفت. من شکستم ولی نابود نشدم. خواستم که زندگی کنم.
سه باره عاشق شدم. اما باز هم بهانه ای برای جدایی جور شد و من ماندم و تنهایی هایم.
چهارباره. و این بار دردش انگار از همیشه بیشتره. حالا دیگه بالغم و عاقل.
کاشکی قابلیت عاشق شدن از من گرفته می شد و یا کاشکی قابلیت عاقل بودن.
دلتنگم. خیلی زیاد.
آخ عزیزم
پدر صدا می زند عزیزم، به سبک خیلی ایرانی ها که به جای اسم عزیزشان می گویند عزیزم.
پسرک تکرار می کند، بی آنکه بداند یعنی چه.
و من باز هم جواب نمی دهم. دوباره چیزی پیدا کرده ام برای ناشاد بودن.
پسرک می پرسد که چرا وقتی پدر صدا می زند عزیزم، جواب می دهی ولی به من جواب نمی دهی. مگر اسم دوم تو عزیزم نیست؟
و همه بهانه های کوچک دلتنگی من با شیرینی این پسرک تمام می شوند.
پ.ن. تمامی مکالمات با این پسرک و پدرک به زبان دیگری است، به جز این کلمه عزیزم.
تهی دل
بی آنکه بخواهم و بدانم، پیر می شوم.
نه آنکه شمارشگر سال هایم بالاتر رفته باشد، که این عمر دلم است که دود می شود بر آسمان وجودم.
حالا، بیشتر تر می دانم و واقع گرایی جایگزین ایده آل گرایی شده است، اما هنوز جای خوشبختی در من خالی است.
دلم را واداشتم که از آینده نامعلوم من هراسناک باشد، دلم را محتاط کردم.
و خموش و خسته همه غصه های فهمیده نشدن را روی هم انباشتم به امیدی مبهم تر از آینده.
امید، به یقین بهترین چیزهاست. چرا که بالاخره مرا از شب های سیاه به سپیده رساند هرچند گران، هرچند نا به سلامت!
اما، سرگردانی میان تعهد و اخلاق و رضایت و سعادت، بدترین.
شک ندارم که این زندگی رویاهای من نیست، اما دل شکسته کجا توان شکستن دل دیگری دارد؟
شاید این بار هم آنقدر بمانم و بی صدا تحمل کنم که رانده شوم.
هر روز، یک سال بزرگتر شدم از بس که بغض نشکفته فرو دادم و نقشه مرگ مرور کردم.
چه ساده آرزوهایم پرپر می شدند و من توان ناله هم نداشتم.
ترس دشمن من بود و امید نقطه رهایی.
بدترین تر از سرگردانی، تحمیق خویشتن است.
روزهای ابتدایی، دریافته بودم که ماندن خسران بزرگی خواهد بود، اما خودم را قانع کردم که شاخه ای باید بچینم قبل آنکه خیلی دیر شده باشد.
و حالا اعتراف می کنم که کاشکی خیلی دیر می شد و من خودم را تقلیل نمی دادم.
زندگی من باید آنطور باشد که من می خواهم. آنطور که من دیگر احساس تهی بودن نداشته باشم.
پ.ن. مادرم به من جسارت این را آموخت که مرگ بدن را به مرگ آرمان هایم ترجیح دهم، اما وقت مرگ من نبود. باید می ماندم و مبارزه می کردم تا آهنین شوم.
اما چرا من باید آبدیده تر می شدم؟ مگر در این آینده من چه خبر است؟
استیصال
به نام تو که هنوز هم بهترین دوست دنیا هستی
اگر هزار بار هم ادعا کنم که به تو اعتقاد ندارم، دروغی است سخیف.
چرا که تا حالا، هرگاه که دل تنگ بوده ام، هرگاه که غصه داشته ام، هرگاه که تنها بوده ام، هرگاه که محتاج بوده ام، هرگاه که بی پناه بوده ام، به سوی تو آمده ام و صدایت کرده ام.
از روزی که تجربه جدید زندگیم را شروع کرده ام که دیگر تنها و بی پناه نباشم، خسته تر از همیشه به تو پناه آورده ام.
برای حماقت های گذشته خودم، برای ناسپاسی هایم، برای شرم و سکوت هایم، برای بی احتیاطی هایم، ناجوانمردانه محاکمه می شوم و جز تو کسی محرم اسرار نیست.
می دانم که هر آنچه را می گیرم که داده باشم، اما بسیار وقتها بوده که از بازی سرنوشت حیران و گریان بوده ام.
تو بهتر از همه دنیا می دانی که چه روزها و شب های سختی پشت سرم بوده و شاهد همه رنج های من بوده ای.
کمک کن که یاد بگیرم که تجربه کسب کنم و یاد بگیرم و درس بیاموزم به جای تکرار همه اشتباهات گذشته.
می خواهم با تو حرف بزنم که تنها کسی هستی که می فهمی مرا.
تنها کسی که همیشه به همه حرفها گوش می دهد، هرچند تکراری، هرچند خسته کننده.
تنها کسی هستی که گوش می کنی و نظرات بیجا و مزخرف نمی دهی.
تنها کسی که دلداری احمقانه نمی دهد.
و من همه اینها را بسیار دوست می دارم در تو.
دلم می خواهد روزی آنقدر جسور باشم که بتوانم نه بگویم و دلم برای زمین و زمان نسوزد.
دلم می خواهد روزی آنقدر اعتماد به نفس داشته باشم که خودم را همان قدر که هستم که ببینم و قدر خودم را بدانم.
دلم می خواهد همیشه توان مبارزه داشته باشم، به جای آنکه با چیزهایی که دوست نمی دارم، مدارا کنم و خون جگر بخورم.
دلم می خواهد همیشه مستقل و سربلند باشم و هرگز با کارهای خودم روزی را پیش نیاورم که محتاج باشم.
احتیاج سرچشمه تباهی عزت نفس و زوال آدمی است.
خدایا، محتاجم نکن.
ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن، خون ببار
می خوابم. رویا می بینم. به یاد می سپرم. مرور می کنم.
تمام اسفند. تمام فروردین.
که مگر آنی تو را دیده باشم.
من بیشتر از آنکه به زندگی تعلق داشته باشم به تو متعلق هستم.
شاید خواستی که همیشه عزیز دل همه باشی که آن چنان رفتی.
مردودی
می شه لطفا انصراف بدم؟
من دیگر نمی خواهم آدم باشم، پس لطفا مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن نفرما من بعد.
عشق؟ بازی؟
همه چیز با نام عشق آغاز می شود.
تا به هم می رسیم، می فهمیم که هوس بود.
تا جدا می شویم، از سوز عشق گداز می شویم.
پ.ن. کاش حس دوست داشتن و دوست داشته شدن در بدن انسان، رو می شد عمل کرد و ورش داشت.
مالاریا
یک هفته، مثل سگ دوستت دارم و بهترینی.
یک هفته، دلم نمی خواد ببینمت و مدام نقشه می کشم که فراموشت کنم.
پ.ن. همیشه از بچه داشتن متنفر بوده ام، با اینکه عاشق بچه های مردمم.
فرسوده
کاش می دونستی چقدر درد می کشم از این که به من که هنوز حتی سی سالم هم نیست، میگی خیلی پیر!
تنها مرگ خوشحالم می کند
کاش می شد بی دغدغه آرزو کنم که فرداها دیگر مال من نباشند.
بی ترس از شکستن دل تو ... بی حس عذاب از گریه های تو ...
فردایی که مرا خوشحال نمی کند سهم من و دل من نیست.
آنقدر بزرگ شده ام که بدانم فردا فقط در قصه ها می تواند روز بهتری باشد.
بسا دیروز و امروز ها گذشت به امید همان فردای بهتری که نیامده است و نخواهد ...
چرا زنده باشم؟
بوسه بر باد
دلم برای تمامی عیدها تنگ شده.
تمامی نذر و نیازهای تو که هیچگاه هم ثمر نداشت.
پارسال، شعله زرد نذر کردی که سهم دل تنگ من باشه برای پیدا کردن اونی که لایق تنهایی من باشه.
اما ندونستی که خودم هم دیگه لایق تنهایی خودم نیستم.
ندونستی که اگه خود خود من نخوام، هیچ نذری روی من اثر نمی کنه مادر من....
دلم بی نهایت تنگ چشم های همیشه قرمز مهربان توست امشب، که بی منت زندگی می بخشید به چشمان مضطرب من.
تسلسل
من از دوردست ها آمده ام. از مزارع گندم....
من از دوردست ها آمده ام. خیلی دور. تو چه می دانی که دوردست یعنی چه؟
من برای داشتن تک تک لحظه های عمرم با چنگ و دندان جنگیده ام. تو چه می دانی که نداشتن یعنی چه؟ تو چه می دانی که جنگ یعنی چه؟
من برای یک روز سرخوش بودن با تو، ماه ها درد و حسرت پرداخته ام از سهم جوانیم، اما چشمانم همیشه به تو خندید که مبادا دلتنگ روز و شبهای من شوی. تو چه می دانی که حسرت و درد یعنی چه؟
و مگر دوباره جوان می شوم؟
می دوم...که جا نمانده باشم....
انگار زندگی، انتخاب کردنی بی منتهاست.
هیچ ساحل آرامشی نیست و نخواهد بود (لااقل برای آدمهای معمولی مثل من) و هی باید دوید و دوید و دوید و (خوشبختی رو هم ندید). حتی خیلی وقتا بدون اینکه بدونی چرا و به کجا، فقط می دوی.
که از بقیه جا نمونی؟
همیشه از عقلم متنفر بوده ام. حتی وقتی که خیلی عاشقم، مغزم از کار نمی افتد و هی همه اتفاقات ریز را هم حلاجی می کند و هی همه چیز را نشخوار می کند.
انگار که ذاتا ایرادگیر، منفی باف، غرغرو، و همیشه ناراضی باشم، هی مغزم دنبال دلیل برای دوست نداشتن آنها که دلم عاشقشان است، می گردد.
و در تمام مدت که باید فقط خوبی های معشوق را ببینم و خرکیف شوم و در آسمانها جینگیلی مستون باشم، درد می کشم از اینکه می بینم و می فهمم و به روی مبارک نمی آورم.
پی نوشت: این هم درد بزرگی یه که آدم تکلیفش خیلی با خودش و همه روشن باشه. از اول اول بدونه چی می خواد و چی نمی خواد و درد بزرگتر اینکه نتونه به خاطر دلش، از عقلش بگذره.
من نیازم تو رو هر روز داشتنه...
من نیاز دارم به اینکه اینجا بنویسم. اما نمی دانم چرا.
روزی هزار بار بهت می گم که دوستت دارم و تو بهترینی، اما هی دلم می خواد که بازم بگم به تکرار.......
وقتی که دوست داری هی بهش بگی "عزیزم" و اون بگه "بله عزیزم" و هیچ حرف دیگه ای نداری که اضافه کنی...
وقتی که همه زندگیت تعطیل می شه و فقط می خوای اونو ببینی و به چشماش نگاه کنی...
وقتی مدام بهش فکر می کنی و لبخند از لبات محو نمی شه....
باید بدونی که داری عاشقش می شی....
پ.ن. مبارکت باشه.
کاشکی می تونستی اینجا رو بخونی و بفهمی....
سانسورچی
کاشکی می شد احساساتمون رو بی دغدغه و بی ترس و واهمه به هم بگیم.
کاشکی خودمون خودمون رو سانسور نمی کردیم.
حیف این همه " دوستت دارم خیلی زیاد" نیست که ته دلامون بمونه و به هم نگیم؟
از چی می ترسیم؟
رویاهای دردناک من
تو را یار غار خود می پنداشتم، اما همه دانستند که تو مردش نیستی به جز خودم.
یار من باشی و عمدا دل مرا بشکنی؟
یار من باشی و با غرور و تکبر مرا برانی از خویش؟
یار من جلوی چشمان مبهوت من، دختربازی می کند؟
یار من احساسات مرا به سخره می گیرد؟
ریدم به اون عشق که منو تا حدی پایین آورد که از تو بخوام که منو ببخشی، بی آن که گناهی مرتکب شده باشم....فقط برای این که دلم تاب نداشت فردا باشد و تو یارش نباشی....
حالا می فهمم که "بگذار هرآنچه از دست رفتنی است، از دست برود" یعنی چه.
من با تو تمام شعرهای اندوهناک دنیا بودم. تمام گریه های بی دلیل بودم. تمام دل های له له شده....تمام غرورهای پرپر شده....
ببین این جای دنیا مردی هست که هر چه قدر دلم می خواهد می توانم بگویم که دوستش دارم و حالش از من به هم نمی خورد...
ببین مرد من به همه حرفهای من گوش می دهد و طلبکار من نیست، حرفهایی که تو گفتی همه اش ک*شعر است و بس.
ببین تمام مهربانیم را می توانم ببخشم و مرد من فکر نمی کند که حتما یک چیزی کم دارم و عیب و ایرادی در وجودم هست.
آنقدر از دست داده ام تو را، که خوابهای من پر از گریه و التماس است همیشه....
آنقدر نداشته امت، حتی وقتی که در دستانت بودم، که باور نمی کنم مردی مرا بیشتر از یک شب دوست داشته باشد....
آنقدر غرورم را شکسته ای، که یک مرد نرمال، قهرمان زندگی من می شود. فقط برای آن که تو خیلی گ* بودی و همه بهتر از تو هستند برای من. همین.
آنقدر فرصت ندادی که خودم باشم برایت....
آنقدر نخواستی ام....
کاش یه روز بفهمی که تو از احترام متقابل، شعور، بلوغ فکری، رابطه سالم، دوست داشتن، علاقه و مهربانی بی منت، یک سر سوزن هم نمی فهمی.
روسپی گری
خیلی وقتها فکر کرده ام که فاحشه ای درون من است...
زن هرزه ای که توان عشق بازی با همه مردها را دارد، به یک اندازه...
روسپی سرکشی که می تواند هم آغوشی با همه مردها را تخیل کند و هیچ بیمناک نیست...
عاشقی که می تواند همه را یک سان و یک اندازه دوست داشته باشد...
و از خودم هراسیده ام........
اما وقتی که مردی را دوست داشته ام، فاحشه درونم مردان دیگر را حتی نمی بیند.
....
شاید روسپی ها تنها گناهشان اینست که نمی توانند دوست داشته باشند.
